تبليغاتX
نشر و نوشتار

نشر و نوشتار

درباره کتاب و نشر و روزنامه نگاری

چند هفته ای است که روزهای یک شنبه هر هفته در بخش کتاب واندیشه روزنامه کارگزاران  صفحه ای را با موضوع مشکلات نشر وناشران راه اندازی کرده ایم . همکار من دراین بخش آقای علی شیرازی است که پیش از این ونیز هم اکنون بیشتر در زمینه موسیقی می نویسد والحق که دراین زمینه کارشناس است و از معدود نویسندگان موسیقی است که هم قلم خوبی دارد وهم کار و حیطه های مختلف آن را می شناسد. درهر حال دراین هفته مطلبی از فرید مرادی درباره سانسور وممیزی انتشار داده ایم که کاری در خور توجه است . این توضیح راهم بدهم که روزنامه را در فرم پی دی اف می توانید ببینید.

صفحه نشر ونوشتار

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 14:6  توسط سید ابوالحسن مختاباد  | 

چند روزی در سفر بودم و از اخبار واطلاعات به دور .روز گذشته سرکار رفتم و میلی برایم رسید که از دستگیری خبرنگاران و روزنامه نگاران در تجمع زنان روزنامه نگار حکایت می کرد. در میان این خبرنگاران خانم ژیلا بنی یعقوب و بهمن احمدی هم بودند . دوستانی که سالهای سال است از نوشته ها و مطالبشان بهره می برم . به خصوص که سالهایی دراز  با خانم بنی یعقوب در روزنامه همشهری ونیز آفتاب امروز همکار بوده ام واز گزارشها گفت وگوها ونیز مطالب خواندنی اش لذت برده ام . سفرنامه هایی که این سالها از این کشور أن کشور نوشته اند نیز جذاب خواندنی و از نگاه ویژه و تیز وی به موضوعات حکایت می کند. امید وارم که زمان زندانی شدن این زوج چندان به درازا نکشد و آنان و بقیه روزنامه نگاران زندانی آزاد شوند. برخی از بچه ها نامه ای نوشته اند در محکومیت این اقدام که من هم این گونه برخورد چکشی با روزنامه نگاران واهل فرهنگ را محکوم میکنم . در هر حال ما جز دعا کردن و امضا کردن این گونه نامه ها کار دیگری از دستمان بر نمی آید . اگر دوستان پیشنهاد دیگری دارند اعلام کنند تا تلاش برای ازادی این گروه از روزنامه نگاران هدف دار تر شود
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 6:4  توسط سید ابوالحسن مختاباد  | 

دبيري كميته حل اختلاف تجربه هاي فراواني را در اختيار آدمي قرار مي دهد ، اما بهترين وضعيت وقتي است كه روزنامه نگار بتواند بدون آنكه حيثيت روزنامه نگاري اش لكه دار  و شخصيتش خرد و خاك شير شود حق الزحمه خود را به صورت كامل دريافت كند . من به رغم اينكه از پيروزي برو بچه هاي روزنامه توسعه خوشنودم ، اما راضي نيستم . چرا كه هنوز آنها نتوانستند حق و حقوق خود را دريافت كنند . در حالي كه هدف اصلي ونهايي  از كار صنفي رساندن عضو صنف به حقي است كه قانون و قراردادها تعيين كرده اند. ضمن تشكر از برخي دوستان از جمله رضا ولي زاده كه مرا بيش از اندازه واقعي تلاشم شرمنده  نوشته هاي خود ساخته اند .اميد دارم كه آقاي قلي شيخي از دنده لج به پايين بيايد و ماجرا را به جاهاي باريكتر نكشاند . اين مديرمسئول محترم بدانندكه قانون كف اخلاق است  و در اخلاق اصل اول اين است كه آنچه برخود نمي پسندي بر ديگران نپسند. در اين ماجرا ايشان دو بار بازنده شده اند . اول بار بازي اخلاق را باخته اند ، درست همان زماني كه ۱۵ روزنامه نگار را اخراج كردند و البته حق آنها را ندادند . دوم بازي قانون را باخته اند . يك بازي ديگر مانده است و آن اينكه  تن به قانون ندهند وبازي آبرو را نيز ببازند .در هر حال شنبه مهلت اين مدير مسئول گرامي به پايان مي رسد . عقلانيت حكم مي كند كه ايشان بپذيرند و پول بچه ها را بدهند . به ايشان و كساني كه اين نوشته را مي خوانند ياد‌آوري مي كنم كه جناب شيخ عطار (مدير عامل وقت همشهري )هم هنگامي كه آقاي توكلي از ايشان به دادگاه شكايت كردند تا زماني كه حكم نهايي دادگاه صادر نشده بود و حتي يك مدت بعد آن از پذيرش قانون سر باز زدند . اما وقتي در آخرين جلسه دادگاه به وكيل همشهري گفتم كه انجمن صنفي حاضر است هر لحظه كه ايشان بخواهند پادر مياني كنند ايشان با انجمن تماس گرفتند و گفتند كه حاضرند براي حل مشكلات في مابين سر ميز حل اختلاف بنشينند . جناب شيخ عطار از نيروهايي است كه به هر حال چندان همراهي فكري با ديدگاه هيات مديره فعلي انجمن ندارند اما به نظر من با توجه به اينكه درس سياست خوانده بودند تشخيص دادند كه جلوي ضرر را از هر جا بگيرند منفعت است و لذا گام در وادي اصلاح  و حل اختلاف نهادند( در آينده نزديك كل ماجراي آقاي توكلي و آقاي شيخ عطار را درهمين وبلاگ خواهم نگاشت) . اما آقاي شيخي كه مدعي اصلاح طلبي هستند هرروز پيغام و پسغام ميدهند و متاسفانه پا پيش نميگذارند. بيمناكم كه ايشان به سرنوشت زاهدي(در مثنوي معنوي) دچار شوند كه هر روز كارهاي خلاف عقل و اخلاق انجام ميداد و شبانه  از خدا مهلت مي خواست و توبه نميكرد تا اينكه يك روز عزراييل سر رسيد و   به ناله هايش براي مهلت دادن توجه نكرد و جانش را ستاند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 22:53  توسط سید ابوالحسن مختاباد  | 

ما روزنامه نگاران همه گاه در معرض سوژه ایم .اگر حال وحوصله هم اجازه دهد    می توان این سوژه ها را پروراند  و تبدیل به مطالب خواندنی کرد. نوشته زیر که چندی قبل در روزنامه کار گزاران منتشر شد . حکایت مواجهه من با یکی از این سوژه هاست. من روزنامه نگار حوزه فرهنگم ( اگرچه تجربه چند ماهه ای هم در خبرنگاری شهری دارم )اما به تاسی از یکی از استادان روزنامه نگاری که نزدش چند ماهی شاگردی کرده ام ( جناب استاد علیرضا فرهمند) این نکته را همیشه درپس ذهنم دارم که ( یک روزنامه نگار از ۵ درصد اطلاعات خود ۱۰۰ درصد استفاده میکند) این مطلب را بخوانید  ودر باره نحوه استفاده من از اطلاعات ناچیزو تبدیل آن به یک گزارش - یادداشت قضاوت کنید.

 

 

وقتي خودروي سمند استارت زد ، نگاهي به ساعتم انداختم . 8 بود. 8 شب . گفتم سه ونيم تا چهار ساعته در مقصدم .همسر  وبچه( 14 ماهه)  ام هم گفتند كه بيدار و منتظر  مي مانند و شام هم نمي خورند تا با هم دور سفره بنشينيم . آن هم بعد از 25 روز كار سخت و فشرده . آنهايي كه پدر شده اند ، مي دانند كه ديدن بچه 14 ماهه چه لذتي دارد . دوره اي كه نه حرف مفت مي زند و نه حرف نامفت! و تو سراپا شوق هستي كه ببيني و ببويي اش. سرم را روي پشتي گذاشتم كه بخوابم تا انرژي افزونتري براي اين ديدار شوق انگيز داشته باشم . هنوز چشمانم گرم نشده بود كه ابتدا با ترمز راننده تكاني خوردم ودر ادامه با سرو صداي اطرافيان و لعنت لعنتشان بيدار شدم . نگاهي به جلو انداختم . تا چشم كار مي كرد ماشين بود كه همانند پاركينگ بزرگي در دولاين طولاني حد فاصل خيابان دماوند تا نرسيده به پل بزرگراه شهيد بابايي ايستاده بودند . ابتدا من هم همانند همگي سرنشينان و ديگر مسافران خودرو هاي ديگر ربع ساعتي به انتظار فرجي نشستم ، اما گرهي از كارگشوده نشد. براي لحظه اي به ياد آوردم اگرنجنبم آن ديدار تاريخي را از كف خواهم داد. پس تلفن همراهم را همانند سلاحي كمري بيرون كشيدم و تماسي با يكي از دوستان خبرنگار حوزه شهري د رروزنامه گرفتم . ماجرا را توضيح دادم . گفت فلاني تلفن رويانيان( رئيس كل راهنمايي و رانندگي) را دارد . به فلاني زنگ زدم . تلفن راداد و گفت و نگو از كي گرفتي . به همراه  رئیس زنگ زدم . صدايي زمخت از آن سو جواب داد . گفتم از فلان روزنامه هستم و د رفلان جا ترافيكي ايجاد شده كه تاكنون سابقه نداشته است. گفت : د رجلسه ام به فلاني زنگ بزن . گفتم شماره ندارم .شماره فلانی را داد.  به فلانی زنگ زدم . گفتند به ما ربطي ندارد بايد پليس راه فلان جا زنگ بزنی تا رفع مشكل كند. به پليس فلان جا زنگ زدم . گفتند قبل از بزرگراه بابايي است ، به ما ربطي ندارد به راهنمایی و رانندگی فلان جا زنگ بزن. به پلیس راهنمایی فلان جایی که گفته بودند زنگ زدم . باز همان آش و همان کاسه برقرار بود . در همين حيص  بيص ،موبايلم زنگ خورد . شماره آشنا بود .  خود رئيس بود. از آن سو  صدايي مي گفت :   اتفاق خاصي نيفتاده . يك تريلي چپ كرده و بايد جرثقيل بيايد تا جاده باز شود . چند دقيقه اي هم صبر كرديم . هيچ تكاني در ماشينها ديده نمي شد . دوباره زنگ زدم . همان صداي آشنا گفت: آقا عجله نكن . من شيرازم . با اين حال دستور پي گيري دادم . توقع نداشته باش  پليس 80 كيلويي تريلي را جابجا كند، بايد صبر كني تا جرثقيل بيايد . صداي سردار در گوشم زنگ مي زد  كه خود روها تكان خوردند . جاده باز شده بود. به جاجرود رسيديم. راننده براي ساعت زدن پياده شد و من براي ارضاي كنجكاوي و پاسخ به اين پرسش كه چه شد كه اين مسير با اين سرعت باز شد . از پليسي كه جلوي من ايستاده بود پرسيدم : چرا پليس را ه براي باز كردن چاده نيامده بود . گفت : آنجا حريم تهران است و به ما ربطي نداشت ،اما به ما خبر دادند كه خود رئيس د رترافيك گير كرده است . و ما سريع رفتيم و رفع مشكل كرديم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 20:48  توسط سید ابوالحسن مختاباد  | 

شاید نزدیک به یک ماه است که در این وبلاگ چیزی ننوشته ام . علت آن هم مشغله فراوان برای راه اندازی بخش کتاب واندیشه روزنامه کارگزاران بود . به تازگی هم در روزنامه همشهری به بخش آن لاین رفتم . هدف اصلی من از رفتن به این بخش استفاده از تجربه های دکتر شکرخواه در روزنامه نگاری سایبر است که خب کمتر چنین فرصتی به دست می آید . امید دارم که بتوانم از این فرصت به خوبی استفاده کنم . در این مدت انتخابات اتحادیه ناشران و کتابفروشان برگزار شد و البته ماده واحده دولت درمجلس درباره حق مولف و مصنف رای نیاورد که به نفع ناشران تمام شد .در این زمینه مطالب چندی نوشته ام و البته باز هم خواهم نوشت .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 11:32  توسط سید ابوالحسن مختاباد  |